تبلیغات
جالب انگیز ناک - داستان عجیب
 
جالب انگیز ناک
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر میکرد، درنزدیکی صومعه ای خراب شد.

مرد به سوی صومعه
حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: ماشین من

خراب شده، آیا میتوانم شب را اینجا بمانم؟

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به اوشام دادند

و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مردمیخواست بخوابد،

صدای عجیبی شنید؛صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود! صبح فردا

از راهبان صومعه پرسیدکه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:

ما نمی توانیم این را به تو بگوییم، چون تویک راهب نیستی؟

مرد با ناامیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم درنزدیکی همان صومعه خراب شد.

راهبان صومعه باز هم وی را به صومعه دعوت کردند. از وی پذیرایی کردند

و ماشینش را تعمیر کردند آن شب باز هم او آن صدای مهیب را که

چند سال قبل شنیده بود، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست؟

اما راهبان باز هم گفتند ما نمی توانیم به تو بگوییم

چون تو یک راهب نیستی؟

این بار مرد گفت: بسیار خوب من حاضرم حتی زندگی ام را

برای دانستن آن فداکنم. اگرتنهاراهی که من می توانم

پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ،حاضرم

بگویید چگونه می توانم راهب شوم؟

راهبان پاسخ دادند تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی

و به ما بگویی چه تعداد برگ گیاه روی کره زمین وجود دارد.

و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی.

وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی،

تو یک راهب خواهی شد.

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت

و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم

و عمرخود را وقف کاری که شما خواسته بودید کردم.

تعداد برگ های گیاه دنیا ۹۸۵۶۴۱۲۳۱۴۶۴۷۸۵ عدد

و ۷۸۹۵۳۱۵۶۹۴۲۵۴۵ سنگ روی زمین وجود دارد.

راهبان پاسخ دادند تبریک میگوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.

اکنون تو یک راهب هستی و ما میتوانیم منبع آن صدا را

به تو نشان بدهیم. رئیس راهب ها مرد را به سمت یک در چوبی

راهنمایی کرد و گفت: صدا از پشت آن در بود. مرد دستگیره در را چرخاند

ولی در قفل بود. مرد گفت: ممکن است کلید این در را به من بدهید؟

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد

تا کلید در سنگی راهم به او بدهند. کلید را به او دادند

و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم

دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او باز هم درخواست کلید کرد.

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود وجود داشت.

و همینطور پشت هر در، در دیگری از جنس زمرد سبز، نقره،

یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رییس راهب هاگفت : این آخرین در است.

مرد که از درهای بی پایان خسته شده بود، قدری تسلی یافت.

اوقفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد.

وقتی پشت در را دید و متوجه شد منبع صدا چه بوده است، متحیر شد.

چیزی که اودید ،واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم اوچه چیزی پشت در دید،

چون شما یک راهب نیستید!!!


پینوشت:

فحش نده نامرد، خود دی! خو داستان بو دیگه جنبه داشته باشین





نوع مطلب : عمومی، طنز، 
برچسب ها : داستان عجیب، داستان کوتاه عجیب زیبا جالب خواندنی طنز، جالب انگیز ناک، واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی،


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
--- ---