جالب انگیز ناک
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:


-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید كه تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از كجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟همه آنها مردند؟

- بله قربان . همه آنها ازكار زیادی مردند.

برای چه این قدر كار كردند؟

-برای اینكه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینكه آتش را خاموش كنند قربان!

-كدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟

-فكر می كنم كه شعله شمع باعث این كار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ كدام شمع؟

-شمع هایی كه برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-كدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین كه آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-كدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یك سنت تو این دنیا ارزش ندارید .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها : جالب انگیز ناک، داستان کوتاه، جالب و خواندنی، طنز، لبخند،
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی
چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعدپرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار می‌دهید. پرستار می‌آید…
«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟
 
«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم».
 
«یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟
 
«از ۱۰سال پیش، دیگه تولید نمی‌شه. شرکت‌های سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشی‌ها مشترکه».
 
«۱۰سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».
 
«شما گوشی‌تون رو  یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌که به کما برید». «کما»؟!
 
باورتان نمی‌شود که در اسفند۱۳۸۷ به کما رفته‌اید و تیرماه ۱۴۱۲ به هوش آمده‌اید. مطمئن هستید که نه می‌توانید به محل کارتان بازگردید و نه خانه‌ای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش می‌کنید تا زودتر مرخص‌تان کند.
 
«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین».
 
«چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»!
 
«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن».
 
«چه اتفاقی افتاده»؟
 
«چیزی نشده! ولی بیرون از این‌جا، هیچکس منتظرتون نیست».
 
چشم‌هایتان را می‌بندید. نمی‌توانید تصور کنید که همه را از دست داده‌اید. حتی خودتان هم پیر شده‌اید. اما جرأت نمی‌کنید خودتان را در آینه ببینید.
 
«خیلی پیر شدم»؟
 
«مهم اینه که سالمی. مدتی طول می‌کشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی»..
 
از پرستار می‌خواهید تا به شما کمک کند که شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا کنید..
 
«اون بیرون چه تغییرایی کرده»؟
 
«منظورت چه چیزاییه»؟
 
«هنوز توی خیابونا ترافیک هست»؟
 
«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون نمیارن».
 
«طرح جدید چیه»؟
 
«اگر راننده‌ای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم باماشینش می‌برن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمی‌شه».
 
«میدون آزادی هنوز هست»؟
 
«هست، ولی روش روکش کشیدن».
 
«روکش چیه»؟
 
«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند».
 
«برج میلاد هنوز هست»؟
 
«نه! کج شد، افتاد»!
 
«چرا؟ اون رو که محکم ساخته بودن».
 
«محکم بود، ولی نتونست در مقابل ایرباس A380 مقاومت کنه».
 
«چی؟!…. هواپیما خورد بهش»؟
 
«اوهوم»!
 
«چه‌طور این اتفاق افتاد»؟
 
«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستوران‌ گردان برج».
 
«این‌که هواپیمای خوبی بود. مگه می‌شه این‌جوری بشه»؟
 
«هواپیماش چینی بود. فیلتر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد».
 
«چند نفر کشته شدن»؟
 
«کشته نداد».
 
«مگه می‌شه؟ توی رستوران گردان کسی نبود»؟
 
«نه! رستوران ۴سال پیش تعطیل شد»..
 
«چرا»؟
 
«آشپزخونه‌اش بهداشتی نبود».
 
«چی می‌گی؟!… مگه می‌شه آخه»؟
 
«این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و هات‌داگ….».
 
«الان وضعیت تورم چه‌جوریه»؟
 
«خودت چی حدس می‌زنی»؟
 
«حتما الان بستنی قیفی، ۱۴هزار تومنه».
 
«نه دیگه خیلی اغراق کردی. ۱۲هزار تومنه».
 
«پراید چنده»؟
 
«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟
 
«این دیگه چیه»؟
 
«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایده‌ای از نیسان قشقایی ساختن».
 
«همین جدیده، چنده»؟
 
«۷۰میلیون تومن».
 
«پس ماکسیما چنده»؟
 
«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود ۲ یا ۲ و نیم….».
 
«یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟
 
«آزادراه تهران به شمال هم هنوز تکمیل نشده».
 
«تونل توحید چه‌طور»؟
 
«تا قبل از این‌که شهردار بازنشسته بشه، تمومش کردن».
 
«شهردار بازنشسته شد»؟
 
«آره».
 
«ولی تونل که قرار بود قبل از سال۱۳۹۰ افتتاح بشه».
 
«قحطی سیمان که پیش اومد، همه طرح‌ها خوابید».
 
«چندتا خط مترو اضافه شده»؟
 
«هیچی! شهردار که رفت، همه‌جا رو منوریل کشیدن. مترو رو هم تغییر کاربری دادن».
 
«یعنی چی»؟
 
«از تونل‌هاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده کردن».
 
«اتوبوس‌های BRT هنوز هست»؟
 
«نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار می‌شد».
 
«توی نقش‌جهان اصفهان دیده بودم از اونا…»
 
«نقش‌جهان رو هم خراب کردن».
 
«کی خراب کرد»؟
 
«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه‌عباسه، یونسکو هم نتونست حرفی بزنه».
 
«خلیج‌فارس چه‌طور؟»
 
«اون هم الان فقط توی نقشه‌های خودمون، فارسه. توی نقشه گوگل هم نوشته خلیج صورتی».
 
«خلیج صورتی چیه»؟
 
«بعضی‌ها به نشنال‌جئوگرافیک پول می‌دادن تا بنویسه خلیج عربی، ایران هم فشار میاورد و مدرک رو می‌کرد. آخرش گوگل لج کرد، اسمش رو گذاشت خلیج صورتی…»
 
«ایران اعتراضی نکرد»؟
 
«چرا! گوگل رو فیلت.ر کردن».
 
«ممنونم. باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم».
 
«یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا»!
 
«چیو»؟
 
«این‌که همه این چیزها رو خالی بستم».
 
«یعنی چی»؟
 
«با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما خیلی زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یک ساعت پیش تصادف کردی، علت بیهوشی‌ات هم خستگی ناشی از کار بود. چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگی‌ات»!
 
«شما جنایتکارید! من الان می‌رم با رییس بیمارستان صحبت می‌کنم».
 
«این ماجرا، ایده شخص رییس بیمارستان بود».
 
«ازش شکایت می‌کنم»!
 
«نمی‌تونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته».




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها : داستان کوتاه، جالب و خواندنی، طنز، نوشته های زیبا، جالب انگیزناک،
هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش... 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. 

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم: 
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! 
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: 
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش كنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟ 
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!! 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین .... 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
جواب دادم: نه ! 
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
 
 

هر 60 ثانیه ای رو كه با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یك دقیقه از خوشبختی است كه دیگر به تو باز نمیگردد

 
زندگی كوتاه است، قواعد را بشكن، سریع فراموش كن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی كه باعث خنده ات میگردد را رد نكن




نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : می‌دونی تا کی زنده‌ای؟، مطالب خواندنی، نوشته های جالب، داستان کوتاه، جالب انگیزناک،
شنبه 13 آبان 1391 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.
 
شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن
 
 از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
 
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده،
 
 و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
 
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی
 
سوراخ پیله را گشاد کرد.
 
پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف
 
و بال هایش چروکیده بودند .
 
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.
 
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود
 
و از جثة او محافظت کند.
 
 اما چنین نشد !
 
در واقع پروانه ناچار شد همة عمر را روی زمین بخزد
 
و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند.
 
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن
 
از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود،
 
تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود
 
و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد
 
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
 
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم،
 
فلج می شدیم، به اندازة کافی قوی نمی شدیم
 
و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.
 
من نیرو خواستم و خداوند
 
مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم.
 
من دانش خواستم و خداوند
 
مسائلی برای حل کردن به من داد.
 
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند
 
به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
 
من شهامت خواستم و خداوند
 
موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم.
 
من انگیزه خواستم و خداوند
 
کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
 
من محبت خواستم و خداوند
 
به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.
 
« من به آنچه خواستم نرسیدم ...
 
اما آنچه نیاز داشتم ، به من داده شد » .
 
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی.




نوع مطلب : آموزنده، 
برچسب ها : پروانه و پیله، گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم، داستان کوتاه، مطالب آموزنده، جالب و خواندنی، جالب انگیزناک،
یکشنبه 7 آبان 1391 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی

 

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل

این حسن راداشت که مسیر خلوت بود...

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ...

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه.

اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده

حتما ادوکلن خوشبویی هم زده...

چقدر عینک آفتابی بهش می آد... یعنی داره به چی فکر می کنه؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه!

 لابد داره به نامزدش فکر می کنه...

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه

 باید به هم بیان (کمی احساس حسادت...)

می دونم پسر یه پولداره...

با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.

کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن

میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست

و چقدر بدشانس...

و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد.

 کاش پسر زودتر پیاده می شد...!!!

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت.

 مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد...

یک، دو، سه و چهار ... لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند

و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت

 و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد...





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : داستان کوتاه، نوشته های جالب، زیبا و خواندنی، " شکر گذار خدا باشیم "، جالب انگیزناک،
پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی

داستانی بسیار زیبا و آموزنده، خواندنش خالی از لطف نیست

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هر چیزی که خدا می آفریند کامل است.
اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند.
بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند...
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه.
پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید: آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است.
فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره!
اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...
اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند.
توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت.
شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید.
وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید.
در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند...
همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند: برو به 3 !!!
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا در حالیکه اشک در چشم هایش حلقه زده بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند...

این رو تعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم. هیچ کدوم ما کامل نیستیم و در جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم. اطرافیان ما هم همینطور هستند. پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقصهامون خرد نکنیم. بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم به اطرافیانمون اعتماد به نفس هدیه کنیم.





نوع مطلب : آموزنده، 
برچسب ها : داستان کوتاه، جالب، خواندنی، مطالب زیبا، رسیدن به کمال...، جالب انگیز ناک،
دوشنبه 8 خرداد 1391 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زارکنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......



قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آن را برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پسآرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابرثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد



نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها : داستان کوتاه، طنز، خواندنی، آرزوهای یک زن، جالب انگیز ناک،
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.

 
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

 
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

 
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

 
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

 
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

 
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

 
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

 
و شش جفت دست داشته باشد.

 
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

 
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

 


خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.


-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.


خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.


یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید


از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.


یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!


و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،


بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.


فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.


این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .


خداوند فرمود : نمی شود !!


چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.


از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،


یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.


فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.


اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .


بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.


تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .


فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟


خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .


آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.


ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.


خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.


فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟


خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.


فرشته متاثر شد.


شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند.


زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.


همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.


وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گریه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.


برای آنچه باور دارند می جنگند.


در مقابل بی عدالتی می ایستند.


وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.


برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قید و شرط دوست می دارند.


وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند


و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.


در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،


با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.


قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد


زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن


و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد


کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،


آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند


زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند


خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد


فرشته پرسید : چه عیبی ؟
 
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند




نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : مادر، زن، داستان بی نهایت زیبای “خلقت زن(مادر)”، خواندنی زیبا، نوشته های جالب، داستان کوتاه، جالب انگیزناک،

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...





نوع مطلب : عمومی، آموزنده، 
برچسب ها : داستان کوتاه، نوشته های زیبا، جالب و خواندنی، جالب انگیزناک،
دوشنبه 17 بهمن 1390 :: نویسنده : سید محمدرضا حجازی

 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید
که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…
شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد
و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده
و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را

 در قلب خودحفظ کرده بود
و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند
باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت :


اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟
شاگرد با حیرت گفت:
ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟
شیوانا با لبخند گفت:
چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی
و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود
تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!
دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر!
بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان
فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!





نوع مطلب : آموزنده، 
برچسب ها : داستان آموزنده، درد عشق، داستان کوتاه، خواندنی، جالب انگیزناک،


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
--- ---
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات